دلنوشته مامانی و دست زدن ثمین گلی
سه روزه که مامان جون و خاله محبوبه اومدن پیشمون.ثنا که سر از پا نمیشناسه،
چون همبازی براش پیدا شده.البته این همبازی12سالی از خودش بزرگتره.خیلی با هم تفاهم دارن،ثنا میره پیش دبستانی و خاله میره پیش دانشگاهی.شبها تا دیروقت با هم تو اتاقش بازی میکنن ..gif)
ثمین هم از اینکه مامان جون و خاله هم میتونن بغلش کنن وباهاش حرف بزنن خوشحاله
.بچه اینقدر سر شوق اومده که دیروز شروع به دست زدن کرد.
الهی قربون اون دستای کوچمولوت برم .سه ماهه که من دارم بهش دست زدن یاد میدم ،دیگه داشتم ناامید میشدم.نگو جمع کرده بود که مامان جونش رو خوشحال کنه.از اینکه وقتی دست میزنه صدا میده خودش بیشتر خوشحال میشه..gif)
همش 2 ماه همدیگه رو ندیدیم ولی دلمون خیلی برای هم تنگیده!خدا هیچ کس رو غریب نکنه.شاید من از همه خوشحالتر باشم،چون نیروی کمکی رسیده و یه کم وقت اضافی پیدا کردم..gif)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



دلنوشته مامانی و دست زدن ثمین گلی
